تبليغاتX
خاطرات یک سرباز
اینقدر تورو دوست دارم که هیچکسی اینجوری دوست نداره
نمی دونم از گذر زمان خوب بگم یا بد اما گذشت الان یکسال شد که اومدم خدمت . وای چه روزهایی بود چه ساعت هایی بود که از تنهایی داشتم می مردم .

بیخیال من سرباز شدم یعنی بزرگ شدم برای خودم مردی شدم .

الان  که اینجام گاهی از خودم می پرسم من اینجا چیکار می کنم سراوان باور می کنم بیشتر شما ها اسمشو نشنیدید . شرقی ترین شهر ایران و چسبیده به خاک پاکستان یعنی آخر ایران

تنها خوبیش اینه که طلوع خورشید اول من میبینم بعد شما

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 16:32  توسط شامنصور | 
نان دموکراسی می گوید: رفیق، حرفت را خودت بزن، نانت را من می خورم. مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور، حرفت را من می زنم. فاشیسم می گوید: رفیق، نانت را من می خورم، حرفت را هم من می زنم و تو فقط برای من کف بزن ... اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی. اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم، اما آن حرفی را که ما می گوییم بزن! زن زن عشق می كارد و كینه درو می كند ... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر. می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی! برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ... در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی! او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟ و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...! و این رنج است انسانها ماهمیشه این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی دربرابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود.سکوت می‌کنیم و ... دسته اول آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند عمدهآدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست کهقابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. دسته دوم آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند مردگانیمتحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانیواگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده وزنده‌شان یکی است. دسته سوم آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند آدم‌هایمعتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان همتاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشانداریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. دسته چهارم آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند شگفت‌انگیزترینآدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیمحضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهستهدرک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چهمی‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اماوقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلبمی‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی کهمی‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌هادر زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. بد گویی هر کس بد ما به خلق گوید ما صورت او نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم! خواستن وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم راه نامم را پدرم انتخاب کرد! نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد ... گلواژه هایی کوتاه، با مفاهیمی زیبا از دکتر علی شریعتی وقتیکبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبشسیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است اماچه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن وچه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تراز کویر است اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم. این زندگی من است دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری به سه چیز تکیه نکن، غرور، دروغ و عشق آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد







+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 12:11  توسط شامنصور | 
نامه به پدر
پدر، استاد و مردام!
به روشني محسوس است كه اسلام دارد تولدي دوباره مي‌يابد. عوامل اين بعثت اسلامي وجدان‌ها كه عمق و دامنه‌ي بسياري گرفته است متعدد است و اينجا جاي طرح و تفسيرش نيست، اما، فكر مي‌كنم موثرترين عامل، به بن‌بست رسيدن روشنفكران اين عصر است و شكست علم و ناتواني ايدئولوژي‌ها و به ويژه، آشكار شدن نارسايي‌ها و كژي‌هاي سوسياليسم و ماركسيستي و سوسيال دموكراسي غربي است كه ايمدهاي بزرگي در ميان همه‌ي انسان دوستان و عدالتخواهان و جويندگان راه نجات نهايي مردم برانگيخته بود و در نهايت به استالينيسم و مائوئيسم منجر شده يا رژيم‌هايي چون رژيم اشميت و گي موله و كالاهان! و علم هم كه به جاي آن‌كه جانشين شايسته‌تري براي مذهب شود، كه ادعا مي‌كرد، سر از بمب اتم درآورد و غلام سرمايه‌داري و زور و در نتيجه، از انسان جديد، بدبختي غني و حشي‌اي متمدن ساخت و آزادي و دموكراسي هم ميدان بازي شد براي تركتازي بي‌مهار پول و شهوت و عارت آزاد مردم و لجن مال كردن همه‌ي ارزش‌هاي انساني.
تمامي اين تجربه‌هاي تلخ زمينه را براي طلوع دوباره‌ي ايمان مساعد كرده است و انسان كه هيچ‌گاه نمي‌تواند دغدغه‌ي «حقيقت‌يابي، حق‌طلبي و آرزوي فلاح» را در وجدان خويش بميراند، در كوچه‌هاي علم، ايدئولوژي، دمكراسي، آزادي فردي (ليبراليسم)، اصالت انسان (اومانيسم بي‌خدا)، سوسياليسم دولتي، كمونيسم مادي (ماركسيسم)، اصالت اقتصاد (اكونوميسم) و مصرف‌پرستي و رفاه، به عنوان هدف انسان و فلسفه‌ي زندگي در فرهنگ و نظام بورژوايي و بالاخره تكيه مطلق و صرف بر «تكنولوژي و پيشرفت» يعني تمدن و آرمان نظام‌هاي معاصر… به بن‌بست رسيد و با آن همه اميد ايمان و شور اشتياقي كه در انتخاب اين رهگذرهاي خوش‌‌آغاز بدانجام داشت و هركدام را به اميد حقيقت و كمال و نجات، با پشت كردن به خدا و از دست نهادن ايمان پيش گرفت و با عشق و شتاب و فداكاري بسيار پيمود، سرش به سختي به ديوار مقابل خورد و يا از برهوت پريشاني و پوچي و ضلالت مطلق سردرآورد و سوسياليسم او را به استبداد چند بعدي و دموكراسي به حاكميت سرمايه و آزادي به بردگي پول و شهوت و حتي علم او را به انسلاخ از همه‌ي كرامت‌هاي انساني و ارزش‌هاي متعالي وجودي و سلطه‌ي غول‌آساي تكنولوژ بي‌رحم و قتال افكند و طبيعي است كه انديشه‌ةاي بيدار و روح‌هاي آزاد و وجدان‌هاي سليم و طاهر كه هنوز مسخ نشده‌اند و انگيزه‌هاي اصيل فطرت آدمي را در عمق وجود نوعي خويش نگاه داشته‌اند و آتش قدسي حق و حقيقت و كمال و فلاح در كانون دلشان خاموش و خاكستر نشده است، به خدا بازگردند و قنديل مقدسي را كه در آن زيت عشق مي‌سوزد و از منشور بلورينش خدا مي‌تابد و هستي را و اين شبستان طبيعت را و اعماق پرگوهر فطرت و درون انسان را گرمي و روشنايي عشق و آگاهي و خودآگاهي مي‌دهد و به همه چيز معني مي‌بخشد، دوباره در انديشه و روح و زندگي خويش برافروزند و در تلاش آن باشند كه اين مشكلات حقيقت را بر سقف شبستان اين عصر بياويزند و اين مصباح هدايت را فرا راه اين نسل دارند و آينده را از پوچي و تباهي انسان و تمدن و فرهنگ و زندگي و علم و هنر و كار انسان نجات دهند.
يكي ديگر از علل و عوامل اين بازگشت به سوي خدا و جستجوي ايمان در اين نسل سركش و حق طلب و حقيقت پرست اين است كهديگر مذهب را از پس پرده‌هاي زشت و كهنه و كافر ارتجاع نمي‌بيند، پرده‌هايي كه صدها لكه‌ي تيره و چركين ريا و تخدير و جهل و تعصب و خرافه و توجيه و محافظه‌كاري و مصلحت‌پرستي و سازشكاري و ركود و جمود و تنگ‌انديشي و تعبد و تقليد و تحقير عقل و اراده و تلاش انسان و قرابت نامشروع با قدرت و ثروت حاكم- كه هميشه ايمان و اخلاص و پرستش و فقه و كلام و قرآن و سنت و ولايت و خدا و پيغمبر و امام و عقل و جهاد و اجتهاد و شهادت و دعاو عبادت و ايمان به معاد و نجات و… همه‌ي ارزش‌هاي خالق و خلق و گنجينه‌هاي عزيز و نفيس مذهب و مردم در كابين اين نكاح حرام مي‌شد- برآن افتاده بود. اين پرده‌ها اكنون فروافتاده و ايمان، بي‌حجاب و بي‌نقاب، چهره‌ي زيبا و شسته و روشن خويش را بر ديده و دل انسان‌هاي صاحب دل و صاحب‌نظر نمايانده است و خدا، بي‌واسطه سايه‌ها و آيه‌هايش ظاهر شده و جان‌ها را پر مي‌كند و قلب‌ها را گرم و افق‌ها را روشن و قبرها را برمي‌شوراند و كفن‌هاي پوسيده را برمي‌دارند و تابوت‌هاي خشك و تنگ را در هم مي‌شكند و كالبدهاي مرده را جان مي‌بخشد و «آن»- آن نمي‌دانم چه‌اي كه معجزه‌ي خلقت و حيات و حركت و فضيلت در ميان بني‌آدم از او سر مي‌زند- نازل شده است و فرشتگان و نيز آن «روح» باريدن گرفته‌اند، از همه سو! شب قدر است و مطلع فجر نزديك.
پدر بزرگ و بزرگوارم، آيا اين تنها مايه‌ي تسليت كه عمرتان را همه با خدا سركرديد و يا سال‌هاي زندگي را همه در راه او گام برداشتيد و در كار اشاعه‌ي «كلمه‌ي خدا» در اين زمانه‌اي كا غاسق بر همه جا سايه افكنده است آغازگري مخلص و متقي و موثر بوديد، تمامي رنج‌هايتان را التيام نمي‌دهد و همه‌ي محروميت‌هايتان را جبران نمي‌كند؟ و اينكه راهي را كه آغاز كرديد، ناتمام نماند و بي‌سرانجام تمام نشد و مي‌توانيد مطمئن باشيد كه ميراث مقدس ما محفوظ خواهد ماند، برايتان آرام‌بخش و بشارت‌آميز نيست؟
من، به لطف خداي بزرگ كه از اين همه محبت‌هاي اعجازگرش نسبت به خويش شرمنده‌ام و احساس آن، قلبم را به درد مي‌آورد و روحم را از هيجان به انفجار مي‌كشاند، بي‌آنكه شايستگي‌اش را داشته باشم به راهي افتاده‌ام كه لحظه‌اي از عمر را براي زندگي كردن و خوشبخت شدن حرام نمي‌كنم و توفيق‌هاي او ضعف‌هايم را جبران مي‌كند و چه لذتي از اينكه عمر ناچيزي كه در هر صورتش، مي‌گذرد اين چنين بگذرد؟
و شما، اكنون كه اين نسل تشنه است و نيازمند و اين همه براي دست يافتن به حقيقتي از ايمان و معنايي از قرآن و سخني از نهج‌البلاغه در تب و تاب است و چشم راه شما و چند تني چون شما، دريغ است كه ساعات شب و روزتان جز به اطعام معنوي جوانان گرسنه و تشنه و مشتاق بگذرد و عده‌اي دكاندار هار شده از پول و سود، بحث گاوها و خرهاشان را با شما و در محفل شما طرح كنند و آدم‌هايي چون زركش! (شما را به خدا اسمش را نگاه كنيد! زركش! يعني كارش فقط در زندگي است كه هر جا طلا هست به آن‌جا كشيده مي‌شود يا هر جا بوي طلا مي‌شنود در تب و تاب آن مي‌افتد كه آن را كش رود! يا آدمي است كه ميزان حق و باطلبش و ترازوي ارزش‌هايش طلا است و يا باربري است كه فقط طلا مي‌كشد…)، با آن كلماتي كه در بازار خلق مي‌شود و در پاسگاه كلانتري يا ژاندارمري طرح، نزد شما بيايند و عزيزترين لحظات انساني را كه در قرآن و نهج‌البلاغه پخته شده است، بي‌دريغ به تباهي كشانند! به هر حال! من به عنوان يكي از دست پروردگان علم و تقوي و ايمان شما مي‌دانم كه زندگي‌ام را چگونه بگذرانم و هرگز در هدر دادن عمرم، كه با عمر شما قابل قياس نيست، سخاوت به خرج نمي‌دهم. شما مي‌توانيد خدايي‌ترين كلمات خدا و محمد و علي را به اين نسل كه شب و روز با سكس و پول و مصرف و پوچي و يا ماترياليسم تغذيه مي‌شود، برسانيد و خدا و محمد و علي و همه‌ي دردمندان اين نسل چشم به راه و متوقع و منتظر شمايند.
فعلا! من عازم سفرم. سفري كه اعجاز مكرساز خداوند است. يكي دو ماهي مي‌روم براي مطالعه و معالجه و انشاء‌الله برمي‌گردم. اينكه از شما اجازه نگرفتم مراعات حال و اعصاب و خيالات شما را كردم. اكنون كه آخرين دقايق اقامتم در خانه و در وطن است دست شما را مي‌بوسم و منتظر شما مي‌مانم و براي آنكه نظر خدا را هم درباره‌ي اين سفر بدانيد، آنچه را در جواب من آمد نقل مي‌كنم:
آقاجان! پريشب با قرآن تفألي كردم و گفت: نزله روح‌القدس…
و اكنون كه نزديك طلوع دوشنبه است و دو سه ساعتي به حركت، پس از نماز صبح كه محتاج و مصر از او خواستم تا درباره‌ي اين سفرم با من حرف بزند و حرفش را بزند، بالاي صفحه نوشته بودند: «بد»! تكان خوردم، آيه را خواندم… از شوق گريستم:
(از چند آيه قبل شروع مي‌كنم تا موضوع بحث و مطالب طرح شده معلوم شود):
(توبه- آيه‌ي 19 به بعد)
الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئك هم الفائزون. يبشرهم ربهم برحمه منه و رضوان و جنات لهم فيها نعيم مقيم. خالدين فيها ابدا ان الله عنده اجر عظيم. يا ايهاالذين آمنوا لاتتخذوا ابائكم و اخوانكم اوليا ان استحبوا الكفر علي الايمان و من يتولهم منكم فائلئك هم الظالمون… قل ان كان ابائكم و ابناوكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجاره تخشون كسادها و مساكن ترضونها احب اليكم من الله و رسوله و جهاد في سبيله… يريدون ان يطفوا نورالله بافواههم و…
(آيه‌ي مربوط به تفال من از اينجاست):
(توبه- آيه‌ي 37 به بعد)
يا ايهاالذين آمنوا مالكم اذا قيل لكم انفروا في سبيل الله اثاقلتم الي الارض ارضيتم بالحيوه الدنيا من الاخره فما متاع الحيوه الدنيا في الاخره الا قليل. الا تنفروا يعذبكم عذابا اليما و يستبدل قوما غيركم و لاتضروه شيئا… الا تنصروه فقد نظره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثاني اثنين اذهما في‌الغار اذ يقول لصاحبه لاتحزن ان الله معنا فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها و جعل كلمه الذين كفروا السفلي و كلمه الله هي العليا و الله عزيز حكيم. انفروا خفافاو ثقالا و جاهدوا باموالكم و انفسكم في سبيل الله ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون…

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 19:47  توسط شامنصور | 
چه قدر ایمان خوب است! چه بد می‌کنند که می‌کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر ! دروغ می‌گویند ، دروغ ، نمی‌فهمند و نمی‌خواهند ، نمی‌توانند بخواهند. اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟ اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟ اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته‌ای صرف توان کرد ؟ اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟ اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟ اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟ و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟ و من در شگفتم که آنها که می‌خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 19:41  توسط شامنصور | 
یا لطیف

کودک که بودم آرزو داشتم پلیس بشم با بچه های فامیل که دزد پلیس بازی می کردیم من دوست داشتم همیشه پلیس باشم دنبال دزد کنم. با بزرگ شدنم دیدم دنیا واقعی هست  این آرزو کم کم رنگ باخت. تا اینکه چشم باز کردم دیدم در حال پست کردنه دفترچه خدمتم پیش خودم می گفت حتما می افتم سپاه یا ارتش چشم باز کردم دیدم بیرجندم نیروی انتظامی پیش خودم فکر کردم میرم شهر خودم توی یک کلانتری خدمت می کنم چشم باز کردم دیدم شدم مرزبان گفتم درگیری که نیست از صدام هم که خبری نیست چشم با کردم دیدم کلاش دستم توی کمین در حال جنگیدنم پیش خودم فک کردم همه اونا مثل فیلم هاست چشم باز کردم دیدم امید شریفی کنار افتاد شهید شد اون وقت فهمید دنیا خیلی جدی و من با مرگ فاصله خیلی کم دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 11:9  توسط شامنصور | 
یک هفته تا اعزامم مانده می خوام تو خدمت توی ذهنم همورو به یاد بسپارم بعد بیام براتون بنویسم
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 13:10  توسط شامنصور | 
کوروش یغمایی گیتاریست ، نوازنده ، خواننده و آهنگساز و تنظیم کننده ایرانی است که در سال ۱۳۲۵ زاده‌شده و در رشتهٔ جامعه‌شناسی تحصیل کرده‌است.[۱] او از معدود نوازندگان و خوانندگان ایرانی است که پس از انقلاب ۱۳۵۷ از ایران خارج نشدند. اگرچه پخش صدای او در ایران به مدت هفده سال ممنوع بود ، اما او به فعالیت موسیقی در ایران ادامه داد.[۱]


کوروش یغمایی بانی و بنیانگذار موسیقی سبک راک در ایران است.[۲] به همین دلیل به وی لقب پدر و سلطان راک ایران داده شده‌است. کوروش یغمایی موسیقی راک را همگام با بانیان این نوع موسیقی در جهان یعنی گروه‌های رولینگ استونز و بیتلز وارد ایران کرد و موسیقی راک ایرانی را بنیان نهاد. در این راه برادرانش کامران و کامبیز یغمایی نیز با وی همراه بودند. [۳]

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:20  توسط شامنصور | 
زندگی خوب است

شاید بد بگویم

ولی متنفرم از این زندگی

زندگی من زجر است

مرگ است درد است

تنهای است

زندگی من خوب است

در تنهاییم شاید آدمها بیایین و برون

اما..........

کسی مثل تو نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:33  توسط شامنصور | 
وقتی رفتی آسمان گرفت

ولی باران نبارید !

شاید فردا باران ببارد

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:3  توسط شامنصور | 
تو رفتی شروع کردم زندگی جدید را
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:37  توسط شامنصور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شاید فردا باران ببارد

نوشته های پیشین
دی 1389
شهریور 1389
فروردین 1389
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
پیوندها
mese khodam
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

سایت کلاک دات آی آر ساعت تهران و نقاط مختلف جهان